تبليغاتX
!!یه مشت بچه

!!یه مشت بچه

سلام به دوستای گلم.چه میکنید در این تابستونه کسل کننده؟

با ترانه ی مادری حال میکنید؟اقا سیاوش رو دیدید چه گل شده؟

تا جایی که من خبر دارم هنوز هیچی نشده خیلی طرفدار پیدا کرده یکیش خود من و پگاه و رعنا و مریم

که البته مریم رو به خاطر سست عنصریش کنار باید گذاشت

حتما وقتی این مطلب رو بخونه منو میکشه

ولی خداییش بازیگر خوب و خواستنیه

حدودا یک ساعت دیگه مونده تا شروع شه

کاش میشد منم بتونم ببینم آخه تلویزیونمون صاف نشون نمیده میخوام عر بزنم

به نظر شما بهش میاد که ۲۴ سالش باشه؟

آخه خیلی بچه تر میزنه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونم خیلی چرتو پرت نوشتم آخه اصلا حوصله ندارم

 چون نمیتونم ببینم.الان بعضی از شماها منو درک میکنید.

تازه من دارم به این فکر میکنم که چه طوری باید یک هفته ای که میریم مشهد رو تحمل کنم.

خیله خوب دوستان مزاحمتون نمیشم خوش باشید فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 21:55 توسط مهدیه |


سلام به دوست های عزیزم.من چون خودم خفن فوتبالی هستم دلم میخواد بیشتر دراین باره حرف بزنم.اصلآ قسمت ورزشی weblog با من اخره اعتماد به نفس بود.چند وقت پیش ها در حالی که صحبت از بازگشت جواد کاظمیان(عشق خودم)و مهرزاد معدنچی(عشق منصوره)بود اصلآ نمیتونستم باور کنم که دوباره میتونیم این دو تا گل رو که البته از مهرزاد جون فقط خارهاش(منظورم از خارهاش،خالهاش بود)باقی مونده ببینم اما خداییش خیلی ذوق کردم اما وقتی دپرس شدم که فهمیدم مهرزاد رفته النصر و جواد جون من رفته العجمان.باز هم خدا رو شکر که اصالتش رو حفظ کرده آخه سرپرست و صاحب باشگاه ایرانین البته منظورم جواده. توی این چند روز چند خبر خوشحال کننده شنیدم،اولیش اینه که دل شیر تیممون برگشت فکر کندومیش اینه که داداش سمپادیمون داره میاد و خودمون رو باید آماده کنیمسومیش اینه که سرباز وظیفمون تا بعد از ماه رمضون بر نمیگرده که البته این یکیش فوق العاده ضد حال بود اما مشکلی نیس دوری و دوستیامروز خیلی حرف زدم از همه ی دوستان خداحافظی می کنم.فعلآ بای                                                               

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 16:50 توسط مهدیه |


                                سلام عرض میکنم خدمت دوستای نوجوونم...

فک کنم  خیلی از ما این سلام کردنو تو گوشه ای از ذهنمون جا دادیم و ازش استفاده میکنیم!ایطور نیس؟اگه نیس خواهشا صفحه رو ببند.چون تو توی یه فاز دیگه ای هستی...((!))

 

میدونم خیلی از ما این روزا یا عشق کیوانیم مث این پگاه خودمون!!!!

 یا عشق چشای وزغ لایک محسن!!(این شامل همه میشه)J

تا سرشون از ته اون تپه تو تیتراژ پیدا میشه نیشمون تا بنا گوش باز میشه؟؟

باور کن(باور نداری؟پس چرا الان نیشت بازه؟!!)

 

همه ی اینا رو میگم چون امروز بعد از قرن ها از طریق گوگل

برا پیدا کردن عکس یه فرد خواستنی خوشکل یا هرچی تو دوس داری بگم بگردم!

اره عکس محسن.وقتی وارد چندینتا از این وب ها شدم.در کمال نا باوری به افرینش خدا کف بر شدم.

چرا باید نویسنده های دختر نامی این جوری در مورد یه مجری .نه یه خوشکل.نه یه پسر.نه یه ادم...حرف بزنه؟

که نمدونم:

 من که مردم رو تابوتم مشکی بذارین که یعنی سیا بختم.یا موهامو فلان کنین!!

                                   .

                                   .     

                                   .

    محسن جونم فداتو اینا(با تلخیص)

یا اینکه قفل عکسای محسن رو باز میکنم فقط به خاط محسن جون!!

اه اه .حالام بد شد.یعنی چی .میگن عاشق خودت باش تا بقیه عاشقت شن.(!!!)این چه کاری.اخه برای چی؟من نمیخوام هرمون ادرنالینتو زیر سوال ببرم.ولی نکن این طوری.باور کن اونم مث ماست.شاید هنوز تو اخلاق باحال تر اونو داشته باشی.نمیخوام با این حرفا بگم محسن  یا کیوان تکراریه کاراشون یا تقلید میکنن یا بی مزن.نه اصلا

 ولی من که میدونم تو دو روز پیش فلان فوتبالیست یا فلان خواننده رو دوس داشتی.حالا یه کیس مناسب تر برا توهم گیر اوردی.(مث:اگه بخام بگم خیلی میشین!)

مثال بارزش این پگاه خودمون(در این پست پگاه نماد سست عنصری شد.ولی رعناو بد تر از اون حاجیه )هر روز صب وقایع سلام بهار رو برگه مینوشت میاورد با هم ذوق میکردیم.

نمیدونم شاید تا حالا این طور مجریایی هم سن خودمون نبوده.یا شاید انقد مصنوعی بوده که حال ادم ازش به هم میخورده(مث شبکه استانیمون(بلا نسبت شادی ذکری خودمون))

 

 

وب بعدی که رفتم.

اونو ندیدی(مطمئنم دیدی)این دفعه طرف دافاشون بودن!!به به.بمیرم برا این دوتا بشرا.چقد باید محکم باشن در مقابل این توهمات بعععضی از ما ادما(دخترا)

ای دی محسن گذاشته بودو نمدونم سرگذاشتن عکسای خانوادگیشون با نظر دهنده ها کل انداخت بود.

حالا من کار ندارم راس میگفتن یا نه.میخوام بگم حالم از بعضی ادما به هم میخوره .به خاطر بردار شعوریشون که در جهت منفیه.

اخه اگه تو ادمی.اگه گچ تو سرت نیس یا کااااااااه چی کار به اونا داری؟!!هان.

 

اخه چرا ما (مخصوصا دخترا)زود جو گیر میشیم.

اخه دوست من.عزیزم.جونم. تو اگه به خاطر این ادما(من کاری ندارم کیوان باشه یا محسن یا هر کس دیگه ای)این طوری داری جون میدی و اونا رو بیشتر از یه دوس یا یه کسی که تفاهم اخلاقی با اون داری و کارات مث اونه تو ذهنت جادادی.باید بگم برای آیندت واقعا نگرانم.حتی تو ادم رو به دلسوزی کردن برای یه عده جنس مکمل وا میداری.حالا بماند که شخصیت اون طرفم زیر سوال میره.اره واقا میره.حرفای چرت خودتو دست کم نگیر.

همه ی اینا رو گفتم که بگم در مورد کسی که تو تخیلت باش رفیقی این جوری حرف نزن.(و حرف نزنیم.)فکر نمیکنم مشکل باشه چند لحظه خودتو جای اونی بذاری که در موردش مطلب نوشتی.فک کن وقت خوندنش چی میکشه.

 

 

تو یه بلاگی که دو تا پستم توش بیشتر نبود بی إف ((of naمحسنو معرفی کرده بود.و با نفرت خیلی زیادی پست رو تموم کرده بود.اولا که منو تو یا خودمون یا بهترین دوستامون یا چمدونم هر که میشناسیم ممکن هست دوس پسر یا دوس دوختر داشته باشیم.این چیزیه که تو دینه ما نیست ولی از فرهنگ گذشتمون مونده.(اینو که انکارنمی تونی بکنی)حالا چی شد اون بیچاره حق نداره داشته باشه.چرا ؟چون تو ذهنت مشغول اونه!!!یا اینکه تو وقتتو پاش میذاری و برا هر حرکتش غش میکنی یا به قول رعنا باید با کاردک از تلوزیون جمعت کرد؟!!

بعدم فک نمیکنم کسی که داره  تازه شهرت پیدا میکنه بیاد به همین ساگی خودشو برا تو رو کنه.

یه چیز دیگم هست.که تو خیلی فوضولی و به هر ویژگی اون باید احاطه داشته باشی.

 

از اینا گذشته پگاه میگف وقتی ما عاشق یه نفر مشهور می شیم و خودمونو براش میکشیم .خیلی بهتر از اینه که مث خیلیا همین کارو با ادم در دست رس بکنیم(پسر بازیو هر روز با یکی دوس بودنو...).و این ابراز احساسات باعث جلو گیری از عقدا ای شدنمون میشه واز خیلی از کارا که بعدا شاید برا ابراز علاقه به یه نفر دیگه میکردیم و اون مستحق نبوده جلو گیری میکنه.(امیدوارم که درست نقل کرده باشم پگاه جون).

اما من فک میکنم این بستگی به خود ادم داره و یه حکم کلی نمیشه گرفت.

تهش:

0-      بیا  دوستامون در زمینه ای که استعداد دارن اونا رو کمک کنیم.نه براشون حاشیه درست کنیم

1-      بیا هر کیو میبینیم انقد زود نریم تو نخش.هان؟

2-      بیا هر وقت خواستیم کسی رو دوست داشته باشیم .اونو مث خودمون ببینیم واز اون برا خودمون یه پیغمبر درس نکنیم.

3-      از الان بیا برا ایندمون ,هم برای دوست داشتن .هم قضاوت در مورد دیگران.هم مشغله های ذهنی که    خودمون  برا خودمون درست میکنیم.هم زیر اب زدن بقیه رو یه فکری کنیم,نه؟

4-      از الان اونا رو مث یه دوست,یه اشنا ,یا هر چیزی به غیر از یه هرکول دوست داشته باشیم.

5-      بیا اینقد فضول نباشیم.هان؟

6-    قبل ازریختن ابروی بقیه یه لحظه خودمون جای اونا بذاریم.مطمئنم خودمون هم خیلی چیزایی داریم که اگه مشهور و محبوب بودیم.حتما بعد از یه مدت کوتاه پدرمون در میومد.میدونم اون قدر بد نیستیم که این طوری بشه.ولی مطمئنم که از ذهن بقیه در امان نخواهی بود.مث خیلی از افراد مشهور جامعه ی ما که یا خودشون دسته گل به  اب دادن یا بقیه به نیابت از اونا چنین کاریو براشون انجام دادن

چنتا انتقادم از دو ادم:

0-     خواهشا اگه یکی از مطلبای این وبلاگ ها درست هست,در پی درست کردن خودتون باشید.چون اینطوری نه بین بچه ها اعتماد دارین.نه بین افرد همکارتون.مطمئنا گوشه ای از ذهن اطرافیانتون برای پایبندی شما یه ارزشها هست.حتی اگه طرف کافر باشه.

1-      سعی کنید خودتون باشید.نه تقلید کنید.نه زیاد بلند پرواز باشین.

2-      خودتونم یه وقع هایی جای تماشاگراتون قرار بدید این طوری نیاز اون ها,هم طبع اونارو میفهمید.

3-     روزی چند ساعت مطالعه از الان شروع کنید اگه دوس دارید به مجری گریتون ادامه بدید

3-     تو یه فیلم که بازی میکنید خواهشا اون لباس تعمیر کاریتونو یه ذره روغنی چیزی  بگید بریزن.اخه خیلی  اتو کشیده بود

4-      بقیه چیزام تو تخصص من نیست بهتره دخالت نکنم.

 

از همتون ممنون از این که تا اخرش همراهی کردین.ممنونم میشم نظرتون رو بگین.چون میدونم خیلیا تون با هیچ کدوم از حرفام موافق  نیستین!!

 

((راستی امروز مجله خوانواده ی جوان(اگه درست گفته باشم)رو دیدیم.خداییش تنها چیزی که تو این مصاحبه قشنگ بود و خیلی واضح.اختلاف زیاد سلیقه هاشون بود.))

 

در اخرم از یه جف اقایون محترم عذر خواهی میکنم اگه حرف بدی در موردشون گفتم.به بچگی من ببخشن.

 

 

کلید واژه ها: shishtaia ,کیوان, کیوان ساکت, کیوان ساکت اف, ساکت, افشانی, محسن,محسن افشانی, سلام بهار,انتقاد ,مجری,شیشاییا  ,

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 14:15 توسط منصوره |


این مال کتابی که احمد شاملو ترجمه کرده.خواهش میکنم تا اخرشو بخونید...

روباه گفت: -سلام.


شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید.

 با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.


صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...


شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.


شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن.

 

 نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...


روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم.

هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.


شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟


روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی 

 پی چی می‌گردی؟


شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. 

نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟


روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند.

اینش اسباب دلخوری است!

اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است.

 تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم.

 اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده.

معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر.

 نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
 -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

 فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 18:21 توسط منصوره |


سلام از نوع هندبالیش

امروز برو بچمون رفتن مسابقه هندبال.

البته فقط پگاه و رعنا از ۶تاییابودن.

پگاه خانم دروازبان ذخیره بودن.چقد زحمت کشیده

.اصلا تو زمین نرفتن خانم.

(یکی پیروکسیکام بیاره بمالیم پشتش .خیلی خسته شده)

اون رعنا بیچارم که دفاع بوده بازم اون بابا.

به افتخارش یه کف مرتب همراه با حرکت مخصوص ۶ تایا

(مانتو مدرسه با صدای هااااا هووووو.ووووووو ااااااا.بالا پایین میره)

ولی در کل مدرسمون ۲وم شد و پگاه جونم یکی

 از عوامل موثر در بازی بودن.البته تشویق میکردها.

دیگه بسه زیاد دارم حرف میزنم فردا تست هندسه داریم

(اخه یکی بگه هندسه یکم خوندن داره)

(حالا یکی بگه مگه ندار. چشه درس به این نکته داری!!)

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 16:42 توسط منصوره |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386


آرشیو موضوعی

کاظم الملک
مدرسه نگو خرابه بگو!
مکاتبات

نویسندگان

منصوره
پگاه
مهدیه
مریم
رعنا


پیوندها

اختر شناسی(وبلاگ رضی جونمون)


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS